نگاهی تازه

نگاهی تازه و متفاوت به دنیـا

نگاهی تازه

نگاهی تازه و متفاوت به دنیـا

نگاهی تازه

چشم انداز وبگاه : نگاهی تازه و متفاوت به دنیـا برای آگاهی بیشتر انسان
ماموریت : نگارش و تولید محتوای مفید در همان راستا
موضوعات تحریریه : اجتماعی - فرهنگی - اقتصادی ( با نگاهی علمی )
نویسنده : زهره دارابیان

آخرین نظرات

متن نامه ای به همسرم در سالگرد ازدواج ، تقدیم به همه زوج های وطنم و به امید خوشبختی و لذت زندگی برای فرد فردشون .

سلام همسرم ؛

 

باورنکردنی است ! شاید من تنها زنی باشم که قادر نیست سال ازدواجش را به حافظه بسپارد ! هر وقت که با خودم حساب و کتاب می کنم که ببینم چند وقت است کنار همیم مردد می شوم که درست است یا نه ؟ گاهی به شناسنامه رجوع می کنم ، گاهی در ذهنم دنبال خاطرات مقارن می گردم تا نشانه ای بگذارم که سال ازدواج ما چه سالی است ؟ اما امروز ماشین حساب کامپیوترم را باز کردم تا جواب یک تفریق ساده را حساب کنم : 88-93=5 .

زوج خوشبخت

بله ، پنج سال تمام و کمال است که دلمان به هم زنجیر شده است . هر چند فراز و فرود های بسیار داشته ایم ، اما باز هم خوشحالم که توانسته ام 5 سال در کنار تو دنیا را تجربه کنم ، در فراز ها با تو خندیده ام و در فرود ها گاه هر دو با هم گریسته ایم و گاه یکی ابر بهار بوده و دیگری مسکن و التیام بخش وجودش و امان از آن گاه گاهی که تنهایی و بی رقیب و همدلی به سوگ بازی های روزگار نشسته ایم .   

 

 

 

زوج خوشبخت

همسرم ؛ می دانم که تو نیز همچون من ، آرزوهای دیرینه بزرگ و کوچکی در سر داری و می پنداری رسیدن به آن ها رستگاری است ، همه ما آدمیزاد ها این گونه هستیم . رسیدن به هر آرزویی آرامشی نسبی برایمان تامین می کند و ناکامی در نیل به هر یک از آن ها حزن و اندوه برایمان به همراه دارد . هر چه که باشد ما به دنیا آمده ایم تا با هم باشیم و با هم دنیا را آنگونه که می خواهیم تا جایی که می توانیم آباد کنیم و بسازیم .

یقینا ً آبادی از خود ما شروع می شود نه از جای دیگر . ساختن از همین جا ، از منزل ما ، زیر سقف ما ، آغاز می شود . آبادی همین جاست . باید زمین هایش را شخم زد ، باید دیوارهای کاه گلی اش را از نو ساخت ، باید داربست هایش را محکم کرد تا نهالی که می کاریم به جایی تکیه کند که امن باشد ، بالا برود و قد بکشد .

همسرم ؛

من هم چون تو و همانند خیلی از دو نفر های دیگر گاهی خسته بودم ، گاه دلشکسته و زخمی از روزگار ، گاه تاب تفاوت های تو را نداشته ام و فریاد کشیده ام ، گاه یادم رفته است که ما برای چه کنار همیم ، گاهی بخاطر داشته ها و ناداشته ها نگران و پریشان شده ام . مرا ببخش اگر گاهی تکراری شده ام ، اگر گرد و غبار روحم را پوشانده بود ، اگر تو را از یاد برده ام ، مرا ببخش .

نمی دانم تو هم این ندای قلبی را داری یا نه ؟ این ندا که هر گاه من ناامید و مایوس از همه جا وامانده ام و هق هق گریه هایم تا عرش می رود ، آرامم می کند و همچون آغوش مادری ، گرم و تسلی بخش مرا در خود احاطه می کند و نیشتری به عصب های مغزم وارد می کند که "دنیـــا هنـــوز تمـــام نشده ، بلند شو ، تو همه چیز را می توانی از نو بسازی"

این منادی امید و آگاهی خیلی به من سر می زند ، تا به سراغ تو بیایم ، تو را بغل کنم و سرم را روی شانه هایت بگذارم ، ببوسمت و همه چیز با سکوت عشق پایان بپذیرد .

همسرم ؛

حال این روزهای تو را من نیز به خوبی می فهمم ، وقتی مردها در غار تنهاییشان فرو می روند ، زن ها گیج می شوند ، زن ها فکری می شوند ، زن ها پنهانی گریه می کنند . نه به خاطر اینکه مردشان تنهایی به غار رفته است ، دقیقا ً همان دلیلی که شما مردها را به غار کشانده است ما را به گریه وا می دارد . وقتی دیشب احساس کردم همراه زندگی ام ، امیدش از خودش قطع شده است ، از اینکه زندگی اش آن ایده آلی که در ذهنش ساخته و پرورانده نیست ، ته دلم خالی شد . احساس کردم کاش می توانستم من هم به غار تنهایی ات بیایم و آن جا با هم حرف بزنیم و مشکلاتمان را حل کنیم ولی نمی شد ، چون اسمش غار تنهایی است  .

به این فکر می کردم چه کاری کردم که به او پیشنهاد ازدواج دادم ، شاید اصلاً اگر با من نبود حال و روزش این نبود . شاید خیلی بهتر از الان بود . شاید بخاطر وجود من او این شکلی شده است . به هر حال هر دلیلی که داشت دوست نداشتم شریک زندگی ام را در آن حال ببینم .

همسر خوبم ؛

ما هر دو بخاطر تفاوت هایمان با طیف کلی جامعه همواره در سختی سر کرده ایم . نگاه ها و کلام سرزنش آمیز از چیزهایی که برای دیگران مهم اند و برای ما بودن و نبودنش فرقی نمی کند ، همچنان که تو را آزرده ، مرا نیز رنجیده خاطر کرده است . اینکه نمی توانیم به سادگی همرنگ و همدل اجتماع خود باشیم از یک سو دردناک است و ما را به انزوا کشانده است ، ولی از دیگر سو آیا این درد ها که می کشیم ما را در این روزگار سخت محکم تر و صبورتر نکرده است ؟

همسر عزیزم ؛

می دانم من خیلی وقت ها بی آنکه بخواهم تو را به غارت دعوت کرده ام . اما اگر به غارت پناه می بری هم بدان در بیرون غار من منتظرت هستم تا کوله بار تنهایی ها و غصه هایت را همان جا بگذاری و شاداب و با طراوت به خانه برگردی .

محسن جان عزیزم ؛

ما هر دو سقف آرزوهایمان خیلی خیلی بلند است ، هر چند از سهمی که از دنیا نصیبمان شده و می شود نسبت به همسن و سالانمان قناعتی مثال زدنی داشته ایم و پیشه کرده ایم ، در امیال و آرزوی های بلند پروازانه هرگز قانع نبوده ایم . حال اگر به هر دلیلی از هر کدامشان باز مانده ایم ، هیچ جای غصه و اندوه نیست .

چرا که ما هنوز جوان هستیم و تا 40 سالگی که کم کم پا به سن و سال دار شدن بگذاریم و در سراشیبی عمر بیفتیم ساعت ها و روزها فاصله داریم . 5 سال گذشته و ما خیلی کم به آرزوهایمان نزدیک شده ایم . تقریباً 2.5 برابر این زمان از دست رفته را تا چهل سالگی پیش رو داریم . داشتن زمانی این چنین یک شانس و فرصت بزرگ نیست ؟

درست است که ما کمی فرق داریم ، مدام در تلاش و تکاپو بوده ایم تا رویاهایمان را محقق کنیم . ولی عزیزِ من رویا ها بدون برنامه از واقعیت فرسنگ ها فاصله می گیرند . بیا مهربانانه دوباره به هم پیوند بخوریم ، در برابر هم صبورتر باشیم ، شاید بهتر است تصور کنیم هنوز در یک تیم هستیم و نباید این تیم به هیچ قیمتی از هم بپاشد ، همان گونه که بعد از گذشت 7 سال هنوز من و تو تنها اعضای تیممان هستیم که وا نداده ایم و جا نزده ایم .

بیا برای روزهای خوش آینده برنامه ای بریزیم . آیا می شود خوشی ها اتفاقی باشند ؟ چرا برای اینکه از در کنار هم بودن لذت ببریم برنامه ریزی نکنیم ؟ اگر ما برنامه ای نداشته باشیم قطعاً دنیا و روزگار و تقدیر هر چه دلشان بخواهد برایمان تحریر می کنند . چه بسا چیزهایی بنویسند که به مذاق ما خوش نباشد .

عزیزم ، من همچون 5 سال پیش که به سراغت آمدم تا یاری ات کنم و پشتیبانت باشم هنوز هم کنار تو ام و نیاز به حمایت های تو دارم . می خواهم در کنار تو با تو ، پشت به پشت هم ، دست در دست هم ، تکیه گاه هم باشیم و با صبوری و تلاش با برنامه این راه مانده را با حساب و کتاب دقیق تری نسبت به گذشته بپیماییم .

اگر نتایج این تلاش ها آن چه شد که ما خواهانش هستیم که خدا را شکر خواهم گفت بخاطر این توفیق ، در غیر این صورت خوشحال خواهم شد که در این سفر دراز با تو همسفر بوده ام و ثمره تلاشم باروری نهال وجودمان است که در این مسیر رشد می کند و به کمال می رسد و اینکه ما به هدف های مادی مان نرسیم حتماً حکمتی درونش نهفته است یا برنامه و تلاشمان لایق مقصد نبوده است .

دوستدارِ تو

همسر و همراهت

زهـــره

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی